![]() |
![]() |
|
| zendegi ye ashegh |
|
سلام خوبید؟
من زنده ام ... خودکشی کردم ولی نمردم... تازه می فهمم که هیچ پسری لیاقت نداره که بخوام به خاطرش زندگی و به کام خودم و خانوادام تلخ کنم... از من میشنوید نه به هیچ پسری اعتماد کنید نه به خاطر هیچ کودومشون خود کشی... هیچ کودمشون ارزش هیچی و ندارن...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 20 فروردین1388ساعت 0:0 توسط farnaz |
|
|
سلام
امروز تولد عشقمه ، تولد کسی که خیلی دوستش دارم...!!! یعنی دوستش هم خواهم داشت...!!! امروز خیلی حالم گرفته اس دلیلش هم اصلا نمی دونم...!!! من با کمک یه دوست خیلی خیلی خوب دارم سعی می کنم که امید و از ذهنم پاک کنم ...!!!؟؟؟ ولی صد ها افسوس که اصلا نمی تونم حتی یک ذره از فکرش بیرون بیام حتی برای یک ثانیه...!!!؟؟؟ من می خوام با کمک اون دوست عزیزم به خودم تلقین کنم که امید و دوست ندارم ...!!! ولی هم من و هم دوست خوبم خیلی خوب می دونیم که من خیلی دوستش دارم و به این آسونی ها هم نمی تونم فراموشش کنم...!!!؟؟؟ ولی من تصمیم خودمو گرفتم ... خود کشی نمی کنم و سعی می کنم که یه زندگی جدیدی رو برای خودم بسازم... و از این قفسی که برای خودم ساختم بیام بیرون و آزاد باشم... ولی...!!!؟؟؟ بازم نمی تونم بگم که ازش بدم می آد من هنوز هم عاشقشم ... و دارم عاشقانه می پرستمش...!!! دوستای خوبم خواهش میکنم که فقط برام برام چون اگه نتونم فراموشش کنم ... ممکنه به این حال و روز گرفتار بشم...!!!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 4 تیر1386ساعت 23:28 توسط farnaz |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 26 اردیبهشت1386ساعت 0:46 توسط farnaz |
|
عاشقی گناهه چون زندگی آدم و می گیره...!!! چون آدمو به دره نیستی میندازه...!!!چون آدم وقتی عاشق میشه حتی خدا رو هم فراموش می کنه....!!!عاشقی گناهه چون به خاطر معشوقت خیلی کارها رو می کنی که گناه داره ولی تو به خاطر این که معشوقت از دستت راضی باشه با این که می دونی اون کار گناه داره ولی بازم انجامش میدی...عاشقی گناهه چون...!!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه 21 اردیبهشت1386ساعت 13:42 توسط farnaz |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 18 اردیبهشت1386ساعت 18:0 توسط farnaz |
|
|
سلام دوستان راستش اصلا نمی دونم که چرا و برای چی این وبلاگ رو ساختم . ولی من دلم می خواست که بلا هایی که سرم اومده رو برای شما بنویسم که براتون تجربه بشه که هیچ جا و مکانی به هیچ احد الناسی دل نبندید....!!! حتی اگه داشتی تو اوج غربت از تنهایی میمردی باز هم عاشق نشو...!!! اگر هم عاشق شدی بهش دل نبند...!!! اگر دل بستی بهش وابسته نشو...!!! اگر هم وابسته شدی دیگه خودت بفهم که به آخرت خط رسیدی...!!! آخرت خط هم یعنی نابودی...!!! یعنی نیستی ...!!! یعنی بدبختی...!!! یعنی بیچارگی...!!! یعنی میشی یکی مثل من ...!!!؟؟؟ کسی که مرده یا زنده بودنش برای هیچکس فرق نمی کنه ...!!! کسی که همه اش سعی میکنه که بمیره ولی همه دنیا دست به دست هم میدن که زنده بمونه و عذاب بکشه...!!! حتی کسایی که مرده یا زنده بودنم براشون فرقی نمی کرد حالا دارن به این در و اون در میزنن که زنده بمونم ...!!! آخه چرا نمی ذارن که راحت بشم...؟؟؟ یکی نیست به این آدمای فضول بگه آخه شما به زندگی آدم چیکار دارید...!!!؟؟؟ بذارید بمیرم راحت بشم...!!! مگه شما کی هستین که نمی ذارین بمیذم...!!!؟؟؟ آخه من به کی بگم که دوست ندارم زنده باشم ...؟؟؟ دلم نمی خواد زنده باشم...!!! این زندگی رو نمی خوام از زندگی کردن بدم می آد ... نمیدونم که این به اصطلاح زندگی آخرش چی میشه...!!!؟؟؟ به کجا میرسه؟؟؟ من بدونه هدف هستم آدمی هم که بدونه هدف باشه پس هیچ امیدی به آینده نداره ... خدایا آخه من چه گناهی کردم که محکوم به ادامه زندگی هستم...؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 18 اردیبهشت1386ساعت 17:36 توسط farnaz |
|
|
زندگل من از یه اتفاق ساده از این رو به اون رو شد . من یک شب خواب یک پسری رو دیدم که داشت صدام میکرد یعنی داشت اسمم و صدا میکرد. اونقدر صداش بلند بود که از خواب پریدم . فرداش همه فکر و ذکرم همون پسره شده بود که آخه کی بوده چرا اومده بود به خوابم؟؟؟ تا اینکه شب رفتم کتاب فروشی و یک کارت اینترنت خریدم که این کارت جایزه داشت و برای برداشت جایزم باید عضو این گروه می شدم . وقتی که عضو این گروه شدم عکس همون پسری رو که تو خوابم بود و دیدم. و همین جا یک دل نه صد دل عاشقش شدم. طوری که همه ی شب و روزم با یاد اون بود. همه اش به دنبال این بودم که چه جوری باهاش ارتباط برقرار کنم که آخرشم برداشتم ADDش کردم. هر شب چشمم به این مانیتور بود که onبشه و باهاش چت کنم. و بالاخره انتظارم سر اومد یک لحظه ی باور نکردنی اومد و باهام چت کرد.اصلا نمی تونم توصیف کنم که چه حالی داشتم .احساسی وصف نشدنی داشتم.سر از پا نمی شناختم. نمی دونم تا حالا برای شما پیش اومده که عاشق شده باشین یا نه ولی من براتون می گم کسی که عاشق میشه دیگه چشماش هیچ کس و هیچ جایی رو نمی بینه و تنها هدفش رسیدن و در کنار معشوقش بودنه. آخ آخ دیگه چی براتون بگم که این دلم پر ... خلاصه این که بهم پیشنهاد دوستی داد و من قبول نکردم...؟؟؟ آره درست نوشتم قبول نکردم ...!!! چون نمی خواستم بی گدار به آب بزنم می خواستم بیشتر بشناسمش ... من اونو شناختم اون یه آدم کثیف بود ...!!! یه آدمی که همه چیز دنیا رو تو مشروب خوری و سیگار کشیدن و ... واز همه درد آور تر برای من این بود که اون اهلsexبود این از همه اش برام زجر آور تر بود چون نمی تونستم قبول کنم که هر شب یه دختر تو بغلش و... حتی نمی تونم بهش فکر کنم... خلاصه این که بهش گفتم جریان من و تو فقط در حد یه درد و دل و بیش تر از این نیست و من هم که همیشه از زندگی می نالیدم. براش حرف داشتم که بزنم. راسیتش من با پدرم خیلی مشکل دارم و همیشه از کارهای بابام براش می گفتم. و اونم همیشه نصیحتم می کرد که حالا از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون که حرفاش خدایی خیلی رو زندگین تاثیر داشت و الان کمی رابطه ام با بابام خوب شده.قرار شد یه روز بهم زنگ بزنه و باهم حرف بزنیم نمی دونید اون روز چقدر خوشحال بودم که می خواد زنگ بزنه.من ساعت 3 از مدرسه می اومدم و تا ساعت 5 که قرار بود زنگ بزنه همین جور پای تلفن نشسته بودم . و بالاخره لحظه موعود رسید . سر ساعت 5 تلفنم زنگ زد و تلفن و برداشتم و خیلی ام دوستانه باهم حرف زدیم . وقتی که به خودم اومدم دیدم حدود 2 ساعت باهاش حرف زدم ولی هیچی نفهمیدم چون تو تموم این مدت تو کف صداش بودم. خیلی قشنگ حرف می زد وهمین جا عشق من نسبت بهش چندین برابر شد. وای .... و 100 وای که چقدر دوستش داشتم...!!! بعد از اون تلفن دقتمو بیشتر کردم بیشتر از زیر زبونش حرف میکشیدم.و در این3_4 ماه خیلی چیزا در بارش فهمیدم اما هیچ کدومش برام قابل تحمل نبود. اون یه آدم هوس باز بود و من هر چقدر که خواستم به خودم بقبولونم که اون به درد من نمی خوره اما... نشد و نتونستم فراموشش کنم...نتونستممممممممممممممممممممممممممم...!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! بعد از 3_4 ماه بهش گفتم که عاشق شدم و اونم خیلی خوشحال شد.و من مدام براش صغری کبری می چیدم. که من با همون پسره نمی تونم دوست باشم حتی برای یه دوستی ساده ولی اون مدام می گفت :برو جلو می ارزه...!!!؟؟؟ و آخر سر ازم پرسید اسمش چیه؟ و من اسم خودشو گفتم و بهم گفت اِاااااااا چه جالب هم اسم هستیم. بعد بهم گفت: خوب حالا فامیلیش چیه ؟ که منم فامیلی خودشو گفتم و این جا بود که خیلی تعجب کرد. و خیلی خوشش اومده بود که به قول خودش من اولین نفری بودم که تونسته بودم آمارشو این طوری در بیارم. و از همین جا دیگه هر 1 روز در میون با هم حرف میزدیم و هر شب هم با هم چت می کردیم. خیلی برام لذت بخش بود چون می تونستم با اونی که دوستش دارم حرف بزنم. وقتی که باهاش حرف میزدم.غرق در لذت بودم. 1روز قرار شد که هم دیگه رو ببنیم آخه من هیچ عکسی نداشتم که بخوام بهش نشون بدم تا ببینه که چه شکلی ام .و خلاصه اون روزی که قرار داشتیم من کلاس داشتم. میخواستم کلاسمو بپیچونم و برم ببینمش . که از شانس خوب ما زد و کلاسم منحل شد. و من هم که مامانم می دونست که با 1 نفر دوستم جریان و بهش گفتم و اونم گفت که نمی ذارم بری . که سر همینم من با مامانم 1دعوا مفصلی کردم.ولی هیچ فایده ای نداشت و من نتونستم برم ببینمش. شب وقتی بهش زنگ زدم اول از همه بهم گفت:فکر کن ببین آدمی یا نه؟ خلاصه من معذرت خواهی کردم و این مسئله به خوبی و خوشی تموم شد. گذشت تا این که من عکس انداختم و اون عکس ها رو وارد هارد کردم . وقتی که من عکسمو بهش نشون دادم اون خبلی راحت بدون این که احساسات منو درک کنه خیلی راحت و خونسرد برگشت و بهم گفت من از قیافت خوشم نمی آد. و چه آسون ازم گذشت ...!!!؟؟؟ ومن اون موقع بود که همه چیزمو تو این قمار عشق باختم ...!!! همه چیزمو ...!!!؟؟؟ من همه وجودم ... تمام فکرم... تمام هستی مو .... تو این عشق پوچ باختم ...!!! همیشه این حرف یادتون باشه که تو قمار عشق همه وجودتونو تو این قمار شرکت ندید ...!!! یک ذره از این نیرو تونو نگه دارین تا اگه خوردین زمین بتونین دوباره از جاتون بلند بشین...!!! نه این که مثل من تبدیل بشید به یه مرده متحرک...!!! ومن دیگه طاقت نیاوردم و نتونستم باور کنم که منو نمی خواد برای همین خود کشی کردم ولی به خاطر دخالت بقه الان من زنده ام و محکوم به زندگی هستم...!!! من دلم می خواست بمیرم تا برای همیشه رو عشقش پای بند باشم اما نشد....!!!؟؟؟؟ من الانم روی عشقم می مونم و تا ابد دوستش دارم...!!! تا ابد...!!! دوستت دارم...!!!
شاید خوانوادم فکر کنن که من به همین 1 بار خودکشی قانع می شم اما سخت در اشتباه هستن من در روز تولد عشقم جونم رو بهش هدیه میدم ...!!! حالا اگه زندگیمو خوندی بهم بگو که کجای کارم اشتباه بود که منو این طوری از خودش روند...!!!؟؟؟ آخه من که چیزی براش کم نذاشته یودم...!!!؟؟؟ من که بهش گفته یودم که چقدر دوستش دارم...!!!؟؟؟ خدایا... !!!
کجای کارم اشتباه بود...؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 17 اردیبهشت1386ساعت 0:35 توسط farnaz |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
برای ارتباط با من:
farnaz_sheytune021@yahoo.com |
| نوشته های پیشین |
|
هفته سوم فروردین 1388 هفته اوّل تیر 1386 هفته چهارم اردیبهشت 1386 هفته سوم اردیبهشت 1386 |
| پیوندها |
|
az dolate eshgh |
|
RSS
|